مسافرت
سلام عشقم اومدم تا خاطرات مسافرتمون رو برات بنويسم : شنبه و يكشنبه مهد نرفتي به خاطر چشماي قشنگت كه دوباره مريض شده بود و ماماني اومد و زحمت كشيد شما رو نگه داشت دوشنبه هم خودم مرخصي بودم و عصري ساعت 4 حركت كرديم تا كرج سه ساعت توي ترافيك بوديم و بالاخره ساعت 11 شب رسيديم تو اولاش كه خيلي بي قراري مي كردي هم بخاطر مريضي كسل بودي هم توي ماشين كلافه شده بودي و دست منو بوس مي كردي كه در ماشين رو باز كن بريم بيرون خلاصه از فرداش كلي بهت خوش گذشت رفتيم ماهيگيري و خيلي خوب بود تو شجاع بودي و ماهي ها رو با دستت مي گرفتي و اوردي جلوي من و من جيغ زدم و تو ترسيدي هههههه و يروز هم رفتيم يه جاي قشنگ كه اب بازي كردي: اولش ترسيدي چون آب خيلي ...




